برچسب: نکنیم, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:37
پیارسال تو مراسم دایی بابا، بچهها خیلی سر و صدا میکردن و رو اعصاب ملت، از جمله خودم بودن؛ فلذا جمعشون کردم دور خودم و به ایلیا گفتم بره از تو حیاط یه مشت گلبرک بیاره تا بازی کنیم. گلبرکِ همین گلایی که برای یادبود دایی آورده بودن. بازی این جوری بود که یکی از گلبرگارو میذاشتم تو مشتم و میگفتم چه رنگیه؟ خودمم نمیدونستم چه رنگیه. هر کی درست میگفت یه گلبرگ همون رنگی بهش میدادم و اگه اشتباه می
برچسب: اسنپ, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:37
«نامیرا»؛ داستانی که مخاطب آخرش را میداند و نمیداند. داستانی شخصیتمحور و رمانی با خردهروایتهایی از انتخاب شدن، انتخاب کردن، تغییر روش، تغییر هدف، تغییر آرزو و تغییر عاقبت آدمها. نام کتاب ریشه در مفهوم «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» دارد. مفهومی که میگوید پهنهی سرزمین کربلا به اندازهی کل زمین وسعت پیدا کرده است.
دیدین بعضیا بعدِ یکی دو صفحه از خوندنِ رمان و یکی دو دیقه بعدِ دیدن فیلم می
برچسب: نامیرا, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:37